من که با دور ترین مرغ هوا دوست شدم
پـس چرا چشم من از خواب تهی ست؟
قلب من از درد پر است
صورتم از شور تهی ست
پنجره بسته دل
گره نگشاید از آه َ دمادم یکدم
جیب مان را پر عادت کردند
دستمان را نرساندند به سرشاخه هوش
خوابمان را به صـدای سفر آینه ها آشفتند
این مطلب برای من ایمیل شده بود با این عنوان:
"این یكی از موثرترین متن هایی بوده كه من در طول زندگیم خوندم وتوصیه میكنم از دستش ندید!!!"

یار من آئینه داده دست مان
تا ببینم هر زمان او را عیان
رسم این آئینه را با من بگو
تا همیشـه تا ابد با من بمان

سفر پنج مرتبه دارد:
اول به پای،
دوم به دل،
سوم به همت،
چهارم به دیدار ،
پنجم در فنای نفس

من اسیر قفـس خاک تنم ، بدر آرید مرا
یک نفس مانده به آخر برسم به خود آرید مرا
چه کنم گر نکنـم با دل ریشم یاری
این نفس میرود آخر زمن و به من آرید مرا